#فیلیپ_ماینلندر در سال 1860 ماینلندر نوزده ساله بود . وقتی صحبت از زندگی فیلیپ باتز (نام واقعی او) می شود می دانیم که او جوانترین از میان شش برادرش بود که سه نفرشان نیز بعدا خودکشی کردند . این سال ، همان سالی است که ماینلندر شوپنهاور را کشف می کند ، شوپنهاوری که او از آن به مهمترین رویداد زندگی اش یاد می کند . در سال 1868 به برلین نقل مکان کرد و در یک خانه بانکی ، با نام "مارتین مگنوس" مشغول به کار شد . پس از گذشت چند سال ، وی برای نوشتن بخشی از کارهای اصلی خود به زادگاه اش بازگشت ، اما پس از آن تصمیم گرفت به طور داوطلبانه وارد هالبرشتاد شود . سرانجام ، در نوامبر 1875 ، او به طور قطعی در اوفنباخ مستقر شد تا جلد دوم اثر اصلی خود: فلسفه رستگاری را منعقد سازد . به گفته ماینلندر ، اخلاق مسیحی چیزی بیش از یک دستور خودکشی آهسته نیست (ماینلندر 1996 ، جلد دوم ، ص 218 ) که می توان با آگاهی از سقوط و نزول پیشگویی به عنوان سرنوشت جهان به دست آورد . این نه تنها در زندگی مسیح بلکه در بودا نیز مشهود است. به گفته این فیلسوف ، هر دو می توانستند تمایز خودکشی در تمام زندگی خود را ابراز کنند. ماینلندر منظر خودش را درباره منشأ جهان دارد . خدا ، اشباع شده از "ابَر بودگی" خود ، تصمیم می گیرد که به طریقِ خودکشی و به طور خود خواسته فاجعه ی مطلق را رقم بزند . به گفته وی ، عالم نه ناشی از میل به خلقت الهی ، بلکه برآمده از فرسایش و تلاشیِ اراده الهی بود. در آغاز یک بازگشت ناگهانی و غیرقابل تصور از کمال ، ورای زمان و مکان وجود دارد ، که به سمت هیچ چیز گرایش پیدا نمی کند . به طور باورنکردنی این تخلیه ی انرژی که فیلیپ توضیح می دهد ، شبیه به آن چیزی است که امروزه علم آنرا بیگ بنگ می نامد. واقعیت این است که برای ماینلندر ، وجدان از طریق آمد و شدِ زندگی ، هشدار می دهد که نابودن ، بهتر از بودن است . این دانش برای انسان ، امکانِ انکار خود و گرایش به خودنابودی را فراهم می کند تا سرانجام به چرخه بزرگ رستگاری هستی بپیوندد . همه ما قطعاتی از یک خدا هستیم ، که دقیقاً مانند "بزرگ انفجار" از آغاز زمان ، ویران شد : « این یکه ی ساده ، که بود ، دیگر نیست .» (متن ترجمه شده است ) پ ن: قریب به یقین نخستین کسی که درباره ی فیلیپ ماینلدر متنی به فارسی منتشر ساخته و به عنوان یک فارسی زبان ، خاصه به این فلسفه پرداخته ، اینجانب می باشد . برای برگردانِ متون به زبان فارسی ، و همچنین تحقیق درباره ی فلسفه این فیلسوف زحمت زیادی کشیده می شود ، لذا در توجه به این فیلسوف کم لطفی نکنید .
#فیلیپ_ماینلندر (1841–1876) با نام فیلیپ بتز زاده شد . در سال 1860 ، در طول اقامتش در ناپل – فیلیپ قرار بود تاجر بشود لذا چندین سال را در شرکت های مختلف در ایتالیا گذراند تا تجارت بیاموزد – به طور تصادفی کتاب "جهان همچون اراده و تصور" شوپنهاور را کشف کرد ، درست مانند نیچه که پنج سال پس از او از وجود آن کتاب باخبر شد . گذشته از برخی آثار شعر ، درام و رمان ، آثار ماینلندر شامل یک اثر فلسفی واحد است : «فلسفه ی رستگاری» .
اگرچه ماینلندر هرگز به طور حرفه ای فیلسوف نشد ، اما در تمام زندگی اش یک شوپنهاوری باقی ماند . لاکن او معتقد است که شوپنهاور زیادی روی کرده است : فلسفه ی شوپنهاور استعلایی است ، او فراتر از آنچه که تجربه و درون گرایی به وی اجازه ی سخن می دهد می رود . بنابرین فلسفه ی ماینلندر تلاشی برای اصلاح خطاهای فلسفه ی شوپنهاور می باشد . یکی از خطاهای شوپنهاور این است که او سعی می کند همه چیز را با یک اصل واحد توضیح دهد ، که گمان می کند اراده باید یک وحدت واحد باشد. البته ماینلندر تصدیق می کند که چنین وحدتی وجود داشته و آن وحدت خدا بوده . اما خدا مرده است ، او عدم را بر هستی ترجیح داد و جهان وسیله ای است که خود را با هستی بخشیدن بدان نابود کرد . " این وحدت بسیط بوده است ، اما دیگر نیست . او خود را به طور کامل به جهانِ تکثر منشعب کرد . خدا مرده است و مرگ او زندگی جهان است . (فلسفه ی رستگاری )" خداوند به عنوان وجود مطلق به جهان نیاز داشت تا به هیچ مطلق تبدیل بگردد .
اینکه خدا هیچ بودن را به بودن ترجیح داد ، برای ماینلندر گواه روشنی است بر اینکه عدم در هر شرایطی ارجحیت دارد .
فیلیپ نیز به سان شوپنهاور ، اراده را جنبه اساسی هر موجود زنده می داند . اما او همچون شوپنهاور اراده را واحد نمی پنداشت ، به زعم او ، اراده های متکثر وجود دارد . هنگامی که خدا مرد ، وحدت مطلق به دنیای کثرت بدل شد. اراده های فردی همگی توسط اصلیت شان مهر خورده اند :همه چیز در جهان دارای اراده ی معطوف به مرگ است . هر چه که به عنوان اراده ی معطوف به حیات پدید می آید ، فقط یک تجلیِ اراده ی معطوف به مرگ می باشد که هنوز برای مرگ پخته نشده است.
از آنجا که اراده های متعدد ماینلندر مظهر یک اراده واحد نیست ، مرگ به معنای نابودی فرد است . مرگ رستگاری است . این یعنی استدلال های شوپنهاور و هارتمان علیه خودکشی ، - اینکه خودکشی به نابودی مطلق ختم نمی گردد – برای ماینلندر اعتباری ندارد .
" هر کس نتواند بارِ زندگی را تاب آوَرَد ، پس باید آن را به زمین نَهَد . اگر ما در اتاق دلتنگ کننده غیرقابل تحمل هستیم و یک دستِ مهربان در را برای فرارِ ما می گشاید ، پس باید از فرصت استفاده کنیم. رادران من ، بدون ترس و لرز ، از زیستن بیرون بزنید ، اگر بر دوشتان سنگینی می کند . شما هیچ بهشت و دوزخی در گورتان نخواهید یافت.(فلسفه ی رستگاری)"
خود فیلیپ یکی از کسانی بود که از دربِ همیشه بازِ مرگ به شبِ ساکتِ نیستی جهید. هنگامی که نسخه های اصلی شاهکارش ، فلسفه ی رستگاری را از ناشر پس گرفت ، از آن به عنوان سکو استفاده کرد ، از آن بالا رفت و خود را به دار آویخت .
گرچه خودکشی راه حلی درست باشد ، اما راه حلی است تنها برای یک فرد . جهان به طور کلی نیاز به یک راه حل جمعی دارد. ماینلندر این مسئله را در یک تحول سیاسی می بیند. زندگی آونگی است میان رنج و ملال . این یکی از ایده های بسیاری است که فیلیپ با شوپنهاور اشتراک دارد . اما ملال بدتر است . ملال که انسان در حالتی که تمام رنج ها مرتفع شده تجربه اش می کند ، موجب می شود که او با شدت بیشتری خواستار مرگ باشد . از این رو ماینلندر یک کشور ایده آل سوسیال دموکرات را پیش بینی و از آن حمایت می کند ، دولتی که هیچ کس در آن رنج نخواهد برد . در چنین شرایطی ، ملال از بشر سبقت خواهد جست، بطوری که پذیرای مرگ مطلق شود .
مرگ مطلق از طریق بکارت حاصل می شود ، این تنها کناره گیری مطمئن از اراده ی زندگی است . از نظر این فیلسوف ، تنها توضیحات قابل قبول آنهایی هستند که هیچ اشاره ای به دنیای متعالی نمی کنند . وقتی ماینلندر درباره جنسیت بحث می کند ، او اغلب از آن به عنوان یک اهریمن یاد می کند . این اهریمن قدرت بسیار زیادی بر ما دارد .
بر وفق عقیده ی ماینلندر ، عشق به مرگ تنها زمانی می تواند در ما بوجود آید که این دانش که عدم بهتر از هستی است ، مارا بر افروزد . پیش فرض اصلی ماینلندر این است که عدم وجود بر وجود ارجح است . و این به هیچ وجه یک فرضیه ضمنی در سیستم او نیست: برعکس ، این اعتقادی است که ماینلندر در چندین مورد صریحاً بیان می دارد . او ، به هر معیار ، یک بدبین است. و مطمئناً وقتی با معیارهای روزگار خود قضاوت می شود ، بدبین است . ماینلندر استدلال اصیلی درباره ی بدبینی دارد . او معتقد است که خوش بین و بدبین یک چیز می خواهند : خوش بین ، دقیقاً مانند بدبین ، تا آنجا که ممکن است خوشبختی و کمترین رنج را می خواهد. تفاوت این است که خوشبین نمی داند که تنها شکل خوشبختی ممکن ،در عدم وجود است :
" چه کسی خوش بین است؟ خوش بین ضرورتاً کسی است که اراده اش هنوز برای رسیدن به مرگ، پخته و بالغ نشده است. و چه کسی بدبین است و باید باشد ؟ کسی که مهیای مرگ است . او می تواند زندگی را همانطور که به اندکی دوست دارد ، از آن رخت بندد . (فلسفه ی رستگاری)"
این سعه ی نظر با خوش بین ها مشخصه اصلی ماینلندر است که در بین بدبین ها بسیار نادر می باشد .